Saturday, February 7, 2015

به رهبری چریک های فدائی خلق ایران





نامه علنی:
به رهبری چریک های فدائی خلق ایران
باطلاع میرساند دیروز هشتم فوریه از طریق اتاق پالتالک، حوالی ساعت هشت شب با آیدی رسمی وارد اتاق این جریان شدم. بعد از نوشتن سلام در اتاق که تعداد حاضرین تخمینأ به ۳۵ نفر می رسید و البته عمومأ افراد با اسامی ناشناخته، دو لینک را یعنی  آدرس وب سایت "افق چپ انقلابی" و آدرس یوتیوب آنرا به اتاق زدم، تا اگر احیانأ کسی علاقه داشت بتواند از مطالب آن استفاده نماید. بعد از درج این دو آدرس بلافاصله مورد عنایت مسئولین اتاق قرار گرفته، از اتاق اخراج شدم. اول تصور کردم شاید مشکل تکنیکی باشد که از اتاق بیرون افتادم، اما پیام پالتالک روی صفحه مانیتور کامپیوتر این تصور باطل را اصلاح کرد و بانس مرا توسط ادمین متذکر شد. به ادمین اتاق "بهمن ۴۹ " پیام خصوصی دادم تا دلیل اینکار را جویا گردم، پیامگیر ایشان بسته بود، ناچارأ به فردی بنام جهان عزیزیان پیام دادم. ایشان در پاسخ نوشتند «من شما را برمی گرانم ولی علتش را نمی دونم»، ولی بدلیل اهمیت موضوع، به وی پاسخ دادم چرائی این مسئله مهمتر از برگشت دوباره ی من به اتاق است. لذا از پذیرش دعوت مجدد خودداری کردم. اما لحظاتی از مسئله نگذشته بود که دوستی تلفن کرد و گفت در اتاق علیه شما عده ای تخریبات راه انداخته اند و به شما انگ اکثریتی و توده ای می زنند. از وی درخواست کردم کپی نوشته های اتاق را برای من بفرستد. با ملاحظه ی تکست های اتاق متوجه شدم عده ای ارازل و اوباش از جمله سلطنت طلب لمپنی با اسم "رخ ۴۹ "، و سکوت معنادار گردانندگان اتاق، که به نوعی دیوار امنیتی برای هتاکان و لجن پراکنان فراهم ساخته بودند، فضائی که از تسکست های اتاق بوضوح می توان مشاهده نمود، وجود رابطه بین مسئولین اتاق و صحنه گردانان پشت صحنه، با لجن پراکنان را بیش از پیش تقویت کرد. این تخریبات سازمان یافته و هماهنگ صرفأ به اتاق پالتالک محدود نشد، بلکه عناصر بانام و بی نامی که ظاهرأ هوادار جریان شما هستند، در فیسبوک تلاش کردند به رفتارهای حیوانیِ اتاق پرده استتار بکشند، و از موضع حق به جانب مرا متهم کنند که گویا دنبال جنجال هستم و یا قصد مطرح کردن خود را دارم.! خوشبختانه بنا به باور و ادبیاتی که در آن رشد یافته ام، هرگز به ذهنم خطور نکرده است که گویا "دفاع از کرامت انسانی، وسیله ای است برای جنجال آفرینی و یا کسب اعتبار."! روشن است وقتی نادانی جای آگاهی و شور جای شعور را میگیرد، آنوقت همه چیز وارونه می شود، همانطور که این افراد متصورند.

بصراحت بگویم، کسانی که دیروز دست به هتک حرمت انسانی زدند و بی مهابا اتهام اکثریتی و توده ای بر من وارد کردند، دقیقأ همان اعمالی را مرتکب شدند که جمهوری اسلامی با همان شیوه ها در سی و اند سال گذشته دست به جنایت و کشتار زده است. این اعمال کثیف مرا به یاد دورانی انداخت که حامیان خمینی در بهبوحه قیام بطور روزمره مرتکب می شدند، همان اوباشی که وقتی می خواستند شخصی را از میان بردارند و یا با وی تسویه حساب کنند، کافی بود در خیابان داد بزنند آهای ساواکی را بگیرید، گفتن ساواکی همان و مثله کردن آن فرد در خیابان و در جلوی دید همگان بوسیله ساتور و قمه و قداره همانا. شناعتی که دیگر جنایت حساب نمی شد، بلکه جزء ارزشهائی انقلابی شده بود. فالانژهائی که بعد ها به جانیان زبر دست رژیم تبدیل شدند و در راس کمیته ها و سپاه و اطلاعات قرار گرفتند. و آن جنایات خونبار تاریخی را بر علیه کمونیست ها و مبارزین مرتکب شدند. 

حال با این ذکر مختصر خواهان پاسخ رسمی رهبری چریک های فدائی خلق نسبت به مسائل دیروز هستم. این مسئولیت از آنجا بر عهده شماست که تمام این اتفاقات در اتاق شما روی داده است، و در ثانی کسانی که اتاق شما را اداره می کردند، عضوء سازمان شما هستند، بنابرین مسئولیت اصلی بر شما بر می گردد. این افراد با وجود تمام امکانات تکنیکی می توانستند حداقل جلوی داعشیانی که بر علیه من بسیج شده بودند، بگیرند و یا رسمأ به من اطلاع دهند، جلسه ای که بنام سیاهکل برگزار شده است، فقط اعضاء و هواداران این سازمان حق حضور دارند. بدینوسیله من هم اعتبار و شخصیت خود را به صرف حضور در این اتاق پالتالکی وجه المصالحه ی مشتی هرزه نویس و عوامل سرکوبی که در انجا حضور یافته بودند، نمی کردم. در ضمن از آنجائیکه مسائل دیروز بطور علنی و در حضور اعضاء شما در اتاق اتفاق افتاده است، دیگر لزومی نبود مسئله را خصوصی به شما اطلاع دهم.
کپی تکست اتاق و پیام بانس ضمیمه گردید 

روزبه کوراغلی
دوشنبه نهم فوریه ۲۰۱۵

جنبش "سیاهکل" پایانی بر درک داروینیستی از مفهوم انقلاب

 
آغاز جنبش "سیاهکل"، فصل جدیدی در مبارزات توده های زحمتکش، علیه امپریالیزم و دیکتاتور دست نشانده ی آن، و تحول نوینی در جنبش کمونیستی ایران است. بزرگداشت "سیاهکل" بیش از آنکه حقانیت اثبات شده ی خود را هزار باره بر تاریخ پر رنج و محنت خلق های ما یادآور شده باشد، این ضرورت پیگیرانه را به تمام انسانهای آگاه، صادق، مسئولیت پذیر و انقلابی، متذکر می شود، صرف اتکاء به دست آوردهای سیاسی – مبارزاتیِ پیشگامان این جنبش، یعنی همان دست آوردهائی که چریک های فدائی خلق، با اتکاء به آگاهی انقلابی و هنر مبارزه، توانستند فضای امنیتی – پلیسی حاکم را در تاریکترین دوران تاریخ سیاه ایران درهم شکنند و بستر به خاموشی گرائیده ی مبارزات ضد امپریالیستی و ضد دیکتاتوری را مجددأ در افکار توده ها شعله ور سازند، در راه گشائی مبارزات امروز، آنهم در شرایطی که فجایع و جنایت آفرینی های نظام سرمایه داری بیش از پیش سراسر جهان را در خود بلعیده است، میسر نخواهد بود. چرا که هدف از برگزاریِ این مراسم ها نه برای اینست که از این انقلابیون اسطوره بسازیم، بلکه هدف عالی بر این اینست که از "گذشته" و تجربیات آنان برای امروز و آینده درس بگیریم و آموزه ها و دستاوردهای آنان را که بصورت تزهای انقلابی و مشی سیاسی فرموله شده است، بتوانیم در مبارزات مان بکار بگیریم. اگر بر این باور هستیم که شرایط "حال" است که "آینده" را می سازد، آنوقت باید بپذیرم سیر رویدادها و تحولات نه کاملأ از پیش تعیین گشته و مقدر شده است و نه بطور کامل مبهم و نامعین. بلکه روند انقلاب در چهارچوب امکانات معین و شرایط مشخص سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی پیش می رود. 

چرائی شکل گیری "سیاهکل" را نمی توان درک کرد مگر به زمینه ها و ریشه های آن در شرایط مادیِ آندوره تاریخی و حتی قبل از آن، آگاهی لازم نداشته باشیم. چرا که ظهور خیزش ها و جنبش های انقلابی مسائلی نیست که یکباره و بطور ناگهانی و اتفاقی روی دهد. بلکه این جنبش ها، واکنشی است تعرضی به نظامی که تضادها و ناهنجاری های عریان و آشکار آن بدرجه ای رسیده است که دستگاه حاکمه را برآن میدارد، برای حفظ قدرت و تداوم استثمار هر اعتراض ساده ای را بهانه ای برای امنیتی کردن جامعه کند. تا ماشین سرکوب را همیشه در برابر خیزش مردم و تحولات اجتماعی آماده نگه دارد. توجه به مناسباتی که شاه با بکارگیری سیستم سرکوب و سانسور و اختناق از بعد کودتای ننگین ۱۳۳۲ بر جامعه حاکم کرده بود، در کنار شرایط استثمار چندگانه که بعد از باصطلاح "رفرم ارضی" به حادترین درجه رسیده بود، و گره خوردن تضادهای تاریخی با تضادهای جدید، مناسبات شاه و امپریالیسم را به درجه ای از رابطه ی نوکری و اربابی تبدیل کرده بود، که عملأ امکان ایجاد بهبودی در وضعیت جامعه را غیر ممکن می ساخت. نظام با ایجاد دیوار بلند بین توده ها با "روشنفکران"، «نه عناصر ارتجاعی که عمومأ در مناسبات عقب مانده ی تاریخی روشنفکر خطاب می شوند.» این تصور را بین مردم تقویت کرده بود که "مشت با سندان" مناسبتی ندارد. مردم که شاه را سندان می دانستند بر این باور بودند که با مشت گره کرده قادر به مقابله با این رژیم فاسد و تا دندان مسلح نیستند. در این مقطع حساس تاریخی پیشگامان جنبش فدائی احساس مسئولیتی را در خود برانگیختند که پاسخی بود به ندای وجدان بیدارشان. و با درک از ضرورت ها که از تحلیل شرایط مشخص جامعه کسب نموده بودند، "سیاهکل" را که پیام جدید و راهبرد انقلابی برای آغاز مبارزه در شرایط خفقان محسوب می شد، در مقابل کسانی که سالیان متمادی در چنبر انحرافات، و خیانت ها و توطئه های گروه ها و سازمانهای سیاسی گرفتار شده بودند و بدروغ پرچم طبقه کارگر را بلند کرده بودند، قرار دادند. آنان با بخدمت گرفتن استعداد های انسانی خود و هدایت آن در جهت منافع مردم، به فضیلتی دست یافتند که امروز ما را بر آن می دارد سالروز آن "جنبش" را که حاصل شجاعت ها و از جان گذشتگی های آن انقلابیون بزرگ است، گرامی بداریم. 

بگذارید فرزندانتان هنگام کودکی ریشه بدوانند و افکار خودشان را بال و پر بخشند، تا در دوران بلوغ جرأت پرواز پیدا کنند. پیشگامان جنبش فدائی بدین گونه بارور شده بودند. و همین ریشه های مستحکم و جرأت پرواز بود که از این جوانان انگشت شمار، انقلابیونی ساخته بود، که در آن شرایط سخت پلیسی با امکانات بسیار محدود برای دسترسی به اطلاعات و با وجود عدم آشنائیِ کافی با تجربیات مبارزاتیِ ضد امپریالیستی خلق های ایران از دوران قاجار تا زمان سلطنت پهلویها، توانستند بر جهت انحرافی حاکم در جنبش کمونیستی فائق آیند و آنرا در جهت انقلابی هدایت کنند. جنبشی که مبارزات راهبردی و رهنمودهای استراتژیکی آن علیرغم کینه توزی ها و دروغ پردازی ها و دشمنی ها بتوسط افراد و جریاناتی که آشکارا نفرت شان را از این انقلابیون کمونیست هنوز هم پنهان نمی کنند، و جریانات و افرادی که ماهیت خود را زیر نام فدائی پنهان کرده، اما در سی و اند سال گذشته با پرچم و نام فدائی ضربات سنگینی بر جنبش ضد امپریالیستی و ضد ارتجاعیِ توده های کارگر و زحمتکش وارد کرده اند، همچنان از اعتبار انقلابی میان توده ها برخوردار است. انسانهائی که از روی آگاهی دستی در مسائل جنبش دارند و با تاریخ صد ساله ی جنبش کمونیستی آشنا هستند، اطلاع دارند که بنیانگذاران جنبش نوین کمونیستی ایران برای اولین بار بود که ثابت کردند، چاره و راه حل هیچ بحرانی در دخیل بستن و تقلید از دیگران و رجعت به گذشته نیست، بلکه باید از گذشته درس گرفت تا پرتوی باشد برای ادامه ی راه و آینده ای که باید مردم به اراده ی خود بنا نمایند. بر اساس این بینش، کسانی که از گذشتگان برای خود سمبل و قهرمان می سازند، و یا امروز شیپورچی جریانی هستند که توانائی و یا حتی جرأت تحلیل آن را ندارند، و یا اگر آنانی که به زعم خود به تحلیل و شناخت رسیده اند، صد البته شناخت و تحلیلی از نوع درک  پوپولیستی، یعنی همان تحلیلی که خمینی را ضد امپریالست جا می زد و منافع انقلاب را با منافع ارتجاع گره زد، برای اینست که اولأ بتوانند به بی عملی ها و ناتوانی های امروزشان سرپوش بگذارند، ثانیأ با دست زدن به این تبلیغات رونقی به دکانهای ورشکسته ی خود داده باشند. امروز طبقه کارگر، زنان و مردان و جوانانی که از روی آگاهی و شناخت و با اتکاء به جهان بینی علمی، خود را طرفدار و ادامه دهندگان راه پیشگامان جنبش فدائی می دانند، به ایده ها و توطئه های زر ورق پیچیده ی تئوریسین های جهان سرمایه داری که گستاخانه پایان تاریخ را در شیپور می دمند، نیک آگاه هستند. همچنانکه به حیله ها و ترفندهای حامیان اپورتونیست شان، که هر دم بنا به منافع شان با این جناح و یا آن جناح سرمایه همراه می شوند. حال که سیر تحولات جهانی عملأ به رشد امواج بیداری در میان ستمکشان جهان انجامیده است و موج اعتراضاتی که دیگر حاضر نیست حاکمیت جهان سرمایه را بپذیرند، و تن به پلشتی ها و تضادهای آن دهد، ثابت می کند این روند دقیقأ خط بطلانی است به عربده کشی های این نظام سراسر بیداد که تصور می کند با جاروب کردن مشتی رویزیونیست که سالهاست مچ شان برای توده های آگاه باز شده است، می تواند پایان تاریخ انقلابات را بر مردمان جهان، حقنه نماید. در حالیکه تاریخ پیدایش بشریت چیزی نیست جز نبرد طبقاتی. توده ها باید متوجه باشند، قوانینی پایدار خواهد ماند، که انسان تاریخ ساز خود نقشی در تبیین و تدوین آن بدون دخالتگری و فرمانبری از بالا داشته باشد. این قوانین زمانی صورت بندی واقعی، عملی و پایدار برخود میگیرد که توده ها از این نظام گسست نموده باشند. گسست از نظام امکان پذیر نیست، مگر با انقلابی که طبقه کارگر با پرچم خود و با درهم شکستن ماشین دولتی سرمایه داری و دستگاه اداریِ آن، این ابزار ستمگری و قهر را برخود و و بر توده ی زحمتکش درهم نکوبد. بگذارید آنهائیکه در غم و اندوه شادی های از دست داده ی دوران طفولیت شان هستند، کماکان به کارهای خرُد مشغول باشند. انسانی که خلاقیت و آگاهی را سرمشق مبارزات خود قرار داده است، راهی جز این ندارد مگر دست از مرده پرستی بردارد و دفن مردگان را به مرده پرستان محول نماید. تاریخ پنچ دهه ی گذشته بارها اثبات کرده است، توده های آگاه در شرایط های حساس تاریخی، قابلیت ها، توانائی ها و خلاقیت های خود را با اعمال قهر مادی به اشکال مختلف اثبات کرده اند. همان توانائی هائی که به پنجاه و هفت سال تاریخ سیاه پهلوی پایان داد. و اگر نتوانست دست آورد قیام خود را حفظ نماید و تعرض انقلابی را تا براندازیِ کامل ماشین دولتی پیش ببرد و زمینه را برای آغاز انقلاب اجتماعی و پیاده کردن اهداف و برنامه های آن مهیا نماید، این شکست و ضعف نه از ناتوانی توده ها، بلکه محصول عملکرد حزب توده و شرکای گذشته آن یعنی لیبرال ها و ملی گراها و ناسیونالیست ها و مذهبیون و ناسیونال شووینست ها و سوسیال دمکراتها و سوسیالیست هائی که نقاب انقلابی بر چهره زده بودند و همپیمانان جدیدی که حزب توده توانسته بود بصف خود بکشاند. همان کسانی که با نام فدائی اینک در کنار رژیم تازه بقدرت خزیده قرار گرفته بودند. جهان سرمایه وقتی می خواهد هدفی را بانجام برساند تاکتیک های بیشماری را بخدمت می گیرد. اجماع این کلنی یکی از آن تاکتیک ها بود که توانست کودتای ضد انقلاب علیه انقلاب مردم را سازمان دهد و مذهبیون و لیبرال ها و غیره را بسرکردگی خمینی در موقعیت الترناتیو شاه به جامعه تحمیل نماید. توطئه هائی که امروز بعد از سی و اند سال با تفاوتهائی بر علیه مبارزات مردم در سراسر جهان دوباره شاهد هستیم. 

جنبش"سیاهکل"، درک داروینیستیِ از انقلاب را برای همیشه به گورستان تاریخ سپرد. زمانی که خیلی از افراد و جریانات سیاسی، یعنی همان هانی که با عاریت گرفتن از این حرف مهدی بازرگان: «اصلاحات ارضی آری، اما دیکتاتوری شاه خیر»، در تائید اصطاحات ارضی شاه قدم بر میداشتند، و از طرفی در محافل درونی خودشان منتظر شرایط عینی برای وقوع انقلاب بودند، وهم صدا با حزب توده، زمان انقلاب را منوط به پیروزی در جنگ سرد می دانستند، با این درک داروینیستی، فهمی که از انقلاب داشتند، یک روند "تقدیری" بود که باید زمان ظهور و شرایط عینی آن می رسید. "تزی" که در دوران بلشویک ها نیز از طرف افرادی چون پلخانف ها و شرکاء که خود را بظاهر طرفدار تفکرات مارکس جلوه می دادند، و در عین حال کوشش می کردند بین عنصر آگاهی و شرایط مادی یک پیوند مکانیکی برقرار سازند، تا بدین طریق در عمل و نه در نظر و ادعا، نظام سرمایه داری را ازلی و ابدی نمایند، بارها و حتی به ظاهر با شور انقلابی ارائه شده بود.
پیشگامان جنبش فدائی در تقابل با این نظرات انحرافی بود که عملأ ثابت کردند، روند انقلاب چیزی نیست که بتوان منتظر شرایط پیدایش آن بود. وقتی عملیات مسلحانه ی چریک ها انجام شد، این عملیات نشان داد، تاریخ توالی فصول نیست، تاریخ توالی چشم اندازهای بی بازگشت است. و دیدیم که رشد جنبش بعد از عملیات "سیاهکل" چه نقش مثبتی در سرعت بخشیدن به قیام و سقوط شاه داشت. قیامی که توانست به رویای ابدیِ جزیره ثبات سگ زنجیری امپریالیزم پایان دراماتیک بخشد. اما دلایل اینکه قیام ۵۷ به آن وضعیت تراژیک گرفتار شد،  بطور فشرده در بالا اشاره گردید. این حقیقت روشن که "سیاهکل" توانست راه مبارزه را بر توده ها هموار نماید بر کسی پوشیده نیست. مشخص است، روشنفکرانی که می خواهند از موضع پیش آهنگ، دستی در مبارزه داشته باشند و جنبشی را هدایت کند که این جنبش از پویائی و خلاقیت ها و خصوصیات طبقاتی برخوردار باشد، نمی توانند دانش خود را از جهان بینی علمی گرفته باشند در عین حال در سر بزنگاه های سیاسی و حساس تاریخی به مسیری بیافتند که سرمایه داری با هزاران ترفند در حال ترسیم و پیاده کردن آنهاست. روشنفکر انقلابی باید در جریان عمل نشان دهد، تا چه حد توانسته به ارتقاع آگاهی توده ها کمک کند و آنان را به صف مبارزه بکشد. و این یعنی "هنر انقلابی" در مبارزه. وگرنه تاکتیک ها تابعی از شرایط است، روشنفکر ملزم است در تدوین برنامه های سیاسیِ و مبارزاتی خود این تاکتیک ها را منظور نماید، تا توانائی و خلاقیت انقلابی خود را در موقعیت های حساس نشان داده باشد. دیگر زمان کپی برداری ها، تقلیدها و الگوسازی ها و الگو برداری ها تمام شده است. بن بست فکری در بسیاری سازمانها و افراد تایید این امر است. 

در پایان با این سخنان داهیانه کارل مارکس آموزگار کبیر پرولتاریای انقلابی، جنبش "سیاهکل" را به طبقه کارگر، فدائیان راستین، کمونیست های واقعی و تمام انسانهای آزادیخواه و مترقی که این روز را جشن می گیرند، شادباش می گویم. 
"انقلابات قرن نوزدهم چکامۀ خود را نمی توانند از گذشته بگیرند، این چکامه را فقط می توان از آینده گرفت. این انقلاب تا زمانی که همه ی خرافات را از خود نروبد و نابود نکند، قادر نیست بکار خویش بپردازد. انقلابات پیشین به یادآوری خاطره های تاریخی جهان از آنروی نیاز داشتند که محتوای واقعی خود را بر خود بپوشانند و انقلابات قرن نوزدهی به اینگونه یادآوریها نیازی ندارند. بگذارید که مردگان سرگرم دفن مرده های خویش باشند تا خود به محتوای خویش بپردازند. در گذشته، مضمون به پای عبارت نمی رسد، اکنون عبارت است که گنجایش مضمون را ندارد."
"انقلابهای بورژوائی، از نوع انقلابات قرن هیجدهم، با سرعت تمام از یک کامیابی به کامیابی دیگر می رسد. آثار دراماتیک هر یک از این انقلابها بیش از دیگری است. آدم ها و اشیاء غرق در نور و آتش اند، و روز، روز از بیخودی است. اما این همه دوامی ندارد و طولی نمی کشد که این شور و شوق به نقطه اوج خود می رسد، و جامعه به دورانی طولانی از پشیمانی در حالتی فرو می رود که هنوز فرصت نیافته کامیابی های دوران توفان و التهاب را با آرامش و سنجیدگی جذب و هضم نماید. انقلاب پرولتری، بر عکس همه ی انقلابات قرن نوزده، هماره در حال انتقاد کردن از خویش اند، لحظه به لحظه از حرکت باز می ایستند تا به چیزی که بنظر می رسد انجام یافته است، دوباره بپردازند و تلاش را از سر گیرند."

روزبه کوراغلی
شنبه هیجده بهمن ۱۳۹۳ برابر با هفتم فوریه ۲۰۱۵

Thursday, January 15, 2015

بیاد روزا لوکزامبورگ

 



توضیح مختصر:
می خواستم بمناسب روز ترور روزا لوکزامبورگ اعلامیه ای بنویسم و فایلهای بسیار خوبی هم بدین مناسبت تهیه کرده بودم. بدینوسیله هم یاد این انقلابی بزرگ را خاطر نشان نمایم، و هم به کسانی که به بهانه روز زن از هر چهره، از جمله فروغ فرخ زاد استفاده می کنند، و یا کسانیکه در روز یادمان صمد بهرنگی، آفیش فروغ را مورد استفاده قرار میدهند، انتقادی کرده باشم. می خواهم بگویم ما موظفیم یاد همۀ شخصیت هائیکه کار و تلاش کرده اند، پاس بداریم. می توان از بتهونها و تولستویها نیز یاد کرد. اما نه در روزهای انقلابی، بلکه در جای خودش یعنی در آرشیو ها و یا موزه ها. اگر قرار باشد از شخصیت هائی چون فروغ فرخ زاد تجلیل شود، این تجلیل نمی تواند در روز بزرگداشت صمد باشد. دلیل اینکه امروزه جریانها و سازمانها و حتی برخی از شخصیت هائی که ماهیت سیاسی شان برای همه شناخته شده است، هنرمندانی که در دروره ای معروف و مورد علاقه مردم بودند، یاد می کنند تنها به این خاطر است که یاد هنرمندانی چون صمد بهرنگی را که برای اولین بار هنر را از اسارت عرفان نجات داده و آنرا زمینی کرده است، از خاطره ها حذف نمایند. از سوی دیگری ما روز 15 ژانویه را برای این پاس می داریم تا مشت محکمی به دهان میراث داران یونکری پروسی که امروز در آن سرزمین اکراین راه همان جنایتکارنی را ادامه می دهند که روزا لوکزامبورگ ها و لیبکخت ها و دیگر مبارزین و انقلابیون را به خاک و خون کشیده بودند. جنایاتی که ایران نیز در همان زمانها توسط  مستوفی المملک ها و شرکاء با بخون کشیدن جنبش مشروطیت بیاد داریم. بزرگ داشت این بانوی طرفدار جنبش بلشویکی را فرصتی می دانیم برای هشدار دادن به زنان مبارز و انقلابی و کمونیست ایران، که با درک نادرست از مقوله آزادی، خود را دردام هرزه گویانی می اندازند، که تلاش دارند با سوء استفاده از این مفاهیم انقلابی، لمپنیزم سیاسی هنری و اخلاقی و رفتاری را به جای آزادی و آزادگی که جهان بینی علمی از آن تعریف میدهد، بنشانند.

جنگ جهانی اول که از سوی بورژوازی انحصاری آلمان و یونکرهای پروسی به خلق ها تحمیل شد. شروع شد و آنان را به پرتگاه فلاکت ملی سوق داد. (مثل جنگ ایران و عراق). این جنگ برای مردم آلمان بسیار گران تمام شد. میلیون ها نفر جان خود را از دست دادند و چند میلیون ناقص العضو و مفقود الاثر شدند. قحطی و گرسنگی بر کشور استیلا یافت و فقر و بیماری بیداد می کرد. نارضائی مردم در اثر طولانی شدن جنگ، بی وقفه بالا رفت و انفجار انقلابی فرارسید.
انقلاب ضرورت پایان دادن به جنگ را عملا و آشکارا نشان داد. خبر پیروزی انقلابی کارگران و دهقانان روسیه و اعلام پایان بخشیدن به جنگ از سوی بلشویسم و از زبان لنین یکی از رهبران هشیار و نظریه پرداز انقلابی برای استقرا صلح، کارگران آلمان را برای مبارزه در راه صلح تشویق و تهیج کرد و تظاهرات علیه جنگ در جبهه های مختلف در اثر مشخص شدن شکست قریب الوقوع ارتش آلمان بالا گرفت. موج اعتصابات در آلمان بگونه ای بیسابقه و به شدت گسترش پیدا کرد و عقاید انقلابی، به جبهه های جنگ نیز روسوخ یافت. در نتیجه در آلمان  شعار "حاکمیت در  دست شوراها..." ی بلشویکها از جانب گروههای سیاسی و کارگری آلمان پذیرفته شد و نیز بسرعت در این کشور و سایر کشورهای اروپا، امریکا، و بعد در آرژاتین و غیره اشاعه یافت.
زحمتکشان آلمان در انتظار دگرگونی های عمیق اجتماعی و در عین حال خواستار صلح و الغای سلطنت در آلمان بودند و سرانجام در نوامبر 1918 انقلاب بورژوا دموکراتیک در این کشور بوقوع پیوست.
رهبران راست سوسیال دموکراسی مانند "Ebert  Friedrich " و "شاید من " تمام سعی خود را برای رهائی سلطنت صرف می کردند و بیهوده نبود که آنها در میان بخشی از کارگران آلمان با القاب "سوسیالیست های قیصری" یا "طولانی کنندگان جنگ " شهرت یافته بودند. گردانندگان سانتریست حزب سوسیال دموکرات آلمان مانند "کائوتسکی" و " Haase" با قطع رابطه از سوسیال دمکرات های راست و بدنام، که از سیاست های شوینیستی پیروی می نمودند، فاصله گرفتند تا از این طریق راه را برای رخنه در سازمانهای سیاسی و جنبش کارگری باز نمایند. بیک معنی این مانور آنها به منظور جلوگیری از اعتلای آگاهی و روحیه انقلابی کارگران صورت می گرفت، و کارگران نیز که نیروی اساسی حزب بودند، اشتباها وارد این جریان فاسدی شدند که زیر نام سوسیال دمکرات، ماهیت حقیقی خود را پنهان کرده بود. شوربختنانه رهبران اسپارتاکها، به این امید که حزب را از نفوذ سانتریستها بیرون آورند، به آن حزب پیوسته بودند و بدین ترتیب می خواستند با مبارزه در داخل حزب به خواسته های خود جامه عمل بپوشانند.
غافل از اینکه لنین و یارانش در کنگره دوم انترناسیونال، صراحتأ با تصویب 21 اصل که از عناصر مهم آن، پذیرش دیکتاتوری پرولتاریائی، قطع رابطه با اپورتونیستها، فعالیت منظم در ارتش و اتحادیه های کارگری اپورتونیستی، رعایت اصل سانتریالیست دموکراتیک و غیره. کنگره برای جلوگیری از نفوذ عناصر اپورتونیست و از میان برداشتن آئین گرائی تنگ نظرانه، بنیانهای اساسی استقرار حزب طراز نوین پرولتری را از پیش ارائه داده بود.
سردمداران سوسیال دمکرات تمام دستگاههای دولت سابق را دست نخورده نگاهداشتند. ابرت دور از انظار عمومی و پنهانی با فرمانده کل قوا نظامی آلمان برای مبارزه با انقلاب و بلشویسم متحد شد و حتی برای مذاکرات دائمی یک خط تلفن مستقیم بین خودشان ایجاد کردند. واحد های مختلف قوای نظامی توسط افسران ارشد به سوی برلین حرکت داده شد.

در اواسط دسامبر 1918 کنگره سراسری شوراهای آلمان در برلین بر پا شد. و 250 هزار نفر از کارگران برلین به رهبری اسپارتاکیستها به نمایشات خیابانی پرداختند. آنها خواستار تحویل حاکمیت به شوراهای کارگری و نظامی بودند. اما نمایندگان شرکت کننده در کنگره که اکثرا از اعضای سوسیال دمکراتهای راست بودند، تقاضای کارگران برلین را رد کردند. کنگره در پایان به حاکمیت قوه مقننه و مجریه رأی داد و خواستار تشکیل مجلس مؤسسان شد و قطعنامه خود را به "شورای نمایندگان خلق" تقدیم داشت. به این ترتیب رهبران ضد انقلاب سوسیال دمکراسی آلمان، طبقه کارگر را از حاکمیت سیاسی محروم کرد. و مجلس مؤسسان، حاکمیت سیاسی بورژوازی را در فرم پارلمانی تعیین و تثبت نمود.

روزا لوکزامبورگ
رهبران راست "مستقل" ها در روند انقلاب نشان دادند که از همکاران ضد انقلاب هستند. از اینرو باقی ماندن اسپارتاکیستها و آنان در یک حزب غیر ممکن می نمود. بنابراین در 30 دسامبر 1918 کنگره مؤسسان "حزب کمونیست آلمان" در برلین تشکیل شد. در این کنگره علاوه بر نمایندگان اسپارتاکیستها، نمایندگان گروههای انقلابی ایالات دیگر نیز شرکت کرده بودند. در برنامه پیشتهادی رزالوکزامبورگ به کنگره، انقلاب سوسیالیستی در آلمان، بر پائی دیکتاتوری پرولتاریا و پشتیبانی از نخستین حکومت سوسیالیستی جهان یعنی اتحاد جماهیر شوروی پیش بینی شده بود و همچنانکه روزا لوکزامبورگ نیز متذکر شده بود، الفبای انقلاب کارگری آلمان، تقلیدی از شوراهای کارگری و نظامی روسیه بود .

ایلغارهای ضد یهودی
در سال 1918 تا 1921 اکراین صحنه فجیع ترین و وحشیانه ترین عملیات یهودی کشی پیش از حاکمیت نازیان بود. طبق پژوهش های "سوی جینتلمن" در این مدت 2000 بار یهودی کشی صورت گرفته که 1200 بار در اکراین بوده است. به نظر این پژوهشگر 150 هزار نفر در این عملیات به قتل رسیده اند. قتل عام ها با خشونت و ددمنشی توصیف ناپذیری انجام گرفت شد.
مردان را تا گردن در خاک می کردند و بعد گله اسبان را از روی آنها عبور می دادند، یا آنکه به زیر پای اسب ها می انداختند تا تکه پاره شوند. بچه ها را در برابر چشمان پدر و مادر شان به دیوارمی کوبیدند، زن های باردار را شکنجه می دادند و جنین های شان را می کشتند. به هزاران زن تجاوز کردند، که بر اثر آن بسیاری از آنها به جنون گرفتار شدند.
فرماندهان ضد انقلابی با قساوت و بی رحمی این ایلغارها را سازماندهی می کردند. نویسنده انگلیسی بروس لینکلن که خود مواضع ارتجاعی دارد، می نویسد:
"ایلغارهای ضد یهودی دیگر محصول تصادفی نفرت نژادی یا مذهبی نبوند، بلکه اینک با بیرحمی دقیق و حساب شده ای به همراه تجاوزات فراوان، ددمنشی لگام گسیخته و ویران گری را بی حد و مرز انجام می دادند. تنها ظرف یک روز در اواخر اوت 1919 سربازان سفید در شهرک یهودی نشین کرمنچوک به 350 زن تجاوز کردند، حتی به زنهای بارداری که در حال وضع حمل در بستر مرگ  بودند."
طبق تحقیقات سالو بارون، "طی ایلغار هائی که پتل ژورای "سوسیالیست" سازمان داد حدود 100 هزار زن بیوه شدند و 200 هزار نفر کودک یتیم. بیش از 28 درصد خانه های یهودی نشین به آتش کشیده شدند و 10 در صد دیگر را خود ساکنین ترک گفتند."
ضد انقلاب هم چنین از حمایت ارتش اشغال گر آلمان نیز برخوردار بود. وقتی که آنها شهر اودسا و اطراف آنرا تصرف کردند، اطلاعیه ای انتشار دادند که در آن از جمله آمده بود:
"بدین وسیله به اطلاع اهالی اودسا و حومه می رسد ما به سرزمین روسیه آمده ایم تا نظم را به این کشور برگردانیم و انگل های بلشویسم را ریشه کن کنیم .... به عنصر خرابکار روسیه یعنی بلشویکها و پیروان شان، ذره ای رحم نخواهیم کرد.
تنها در یک منطقه یهودی نشین در اوت 1919 یک بار 650 نفر یهودی تیرباران شدند ....باند های منطقه بالتیک به همدستی سربازان آلمانی زیر فرمان گواتس در ریگا 4000 هزار نفر را کشتند... کلچاک هنگام عقب نشینی از منطقه پرم دستور داد که هزار سرباز ارتش سرخ را زنده بسوزانند."

رحیم کریمیان
15.1.2015